به کجا چنین شتابان !
ازین به بعد سعی کنیم که وبلاگمان وسیله ای در جهت هدفمان باشد نه خود هدف . . . !
ازین به بعد سعی کنیم که وبلاگمان وسیله ای در جهت هدفمان باشد نه خود هدف . . . !
گاه گاه به مرگ فکر می کنم ومی دانم که او همیشه به من فکر می کند همیشه به دنبال من است تا ساعت شنی عمر من به پایان رسد وآخرین خاکهای ساعت که به پایین رسد ومن با اوآشنای اشنا شوم چه می شود!؟
آن روز از دیدنش خوشحالم ویا از ترس فریادی همانند مادران فرزند از دست داده سرخواهم داد؟!
آن روز من چه خواهم کرد؟!
حال من چگونه است؟!
مثل کبک سردربرف فروکرده ام ومی پندارم که مرا نمی بیند گمانم برای مرگ دیگردیدن همچون آدمهایی عادی شده است و زیر لب طوری که همه بشنوند می گوید:
"چقدر زیاد است عبرتها وچقدر اندکندعبرت پذیرها"
چند روز پیش یکی از بچه ها بهم گفت فلانی دیگه از فاز اتاق و دانشگاه بیا بیرون و برو تو مسائل جدی،دیگه نمی خواد چرت بنویسی ! ولی وقتی خوب فکر کردم! گفتم یعنی تو خوابگاه ودانشگاه ما مسئله جدی نیست:
-اینکه چرا هیچکس نمی داند کلمه علیسین طنز است یا نه؟
- اینکه چرا راهروی خوابگاه پر شده است از اشلاش(ببخشید کمی جو گیر شدم و خواستم به وزن اجساد بنویسم منظورم لاشه است)و چرا لادنی احساس تاسف می کند از اینهمه اشلاش؟
- از اینکه سید به ملخ نیمه جانی نگاه می کند و برای اینکه زجر نکشد پایش را به زحمت وباچشمان بسته روی آن می گذارد و بعد از له شدن ملخ کلی دپرس می شود و انگار نمی داند که بیرون،آن طرف کره خاکی کشتن آدم یک تفریح است.
- اینکه سید با تعجب به پروانه زیبایی که از اجتماع مورچه ها سیاه شده نگاه می کند و می گوید چه دنیای عجیبی نه به سوسک زشت رحم می کند نه به پروانه زیبا.
-از اینکه مهدی طوسی (یاهر رنگ دیگری که هست)می نالد که بچه مذهبی های ماعزلت نشین شده اندوتا نام تشکل وفعالیت می رسد درسهاشان شروع می شود در حالیکه در درسهاشان نیز تخصص ندارند
-از اینکه استاد مظاهری نمی داند انجمن اسلامی کدام است وانجمن اسلامی دانشجویان مستقل کدام؟(به قول خودش اسلام این طرف آبی کدام است واسلام آن طرف آبی کدام؟)
-اینکه علی.ش در مصرف وقت صرفه جویی می کند ودر حین جمع کردن لباسهایش مسواک هم می زند.
-از اینکه صدها از اینکه وجود دارد وآن را جدی نمی گیریم،پس چراننویسم....؟
تا حالا فکر کردی که سیس خرمایی(برگ خرما)که روی دیوار گذاشته وتو الآن داری آتیشش می زنی وسیله کار یه رفتگره
تا حالا فکر کردی که جعبه ایی که روی اون نشستی وسیله امرار معاش یه کفاشه
تا حالا فکر کردی که گلی که تو داری پرپرش می کنی تمام دلخوشی یه باغبونه
تا حالا فکر کردی که اون نقاشی که بی احساس تو دستت نگهش داشتی تمام تلاش یه کودکه
تا حالا فکر کردی که اون ملخی که با نفرت پاتو روی اون می گذاری غذای لذیذ یه گنجشکه
تا حالا فکر کردی که اون پیرهن نویی که ازش بدت می آد خوشرنگ ترین پیرهن یه محتاجه
تا حالا فکر کردی که حلبی روغنی که بی توجه دور می اندازی سقف خونه یه زاغه نشینه
تا حالا فکر کردی که متنی که براش نظر می دی حاصله چند ساعت فکر کردنه یه آدمه
تا حالا اصلا فکر کردی...
- من پسری را دیدم که دست پدرش را گرفته بودودر صحن می رفت وزمانی پدر دست پسر را گرفته بود و در همین صحن می رفت چه روزگار عجیبی؟!
- من مادری را دیدم که با چشمان گریان و دوان دوان دنبال بچه اش می گشت چه مهر عجیبی؟!
- من کلاغی را دیدم که مستاصل مانده بود که برود یا با کبوترها طواف خانه عشق کندچه دو راهی عجیبی؟!
- من مردی را دیدم که در سرما بستنی می خورد چه حس عجیبی؟!
- من پسرکی را دیدم که داد می زد حراج،حراج واقعی اینجاست چه تلاش عجیبی؟!
- من فردی را دیدم که در کنار ضریح بدون توجه به احساس دیگران داد می زد صلوات چه برهم زدن تمرکز عجیبی؟!
- من فردی را دیدم که دو روزه به دیدن یار آمد و رفت چه زیارت عجیبی؟!
- من مردمی را دیدم که با فشار خواستار گرفتن ضریح بودند چه بی حرمتی عجیبی؟!
من همه را دیدم ولی امامم را نه چه ناآگاهی عجیبی...؟!
"همتون رو یاد کردم امیدوار به شفا باشید"
گاهی اوقات تا یک نفر را وصف می کنی در چند جمله خلاصه اش می کنی و حال آنکه دبیر را هرچقدر توصیف کنی جنبه دیگر را فرو گذاشته ای و باید بگویم که قلم از توصیف جنبه های مختلف آن باز می ماند و حال آنکه مخلوقی چنین است پس خالق را چگونه می توان توصیف کرد.می دانم که به آیه ی
و تبارک الله احسن الخالقین
می اندیشید.آیه ای که نشان از بزرگ بودن خالق و نیز پیچیده بودن مخلوق را می رساند.بگذارید بگذریم و اعتراف نکنیم که بعد از چند ترم نه دبیر را شناخته ایم و نه خدای او را.بگذارید از جنبه دیگر به این موجود ناشناخته بنگریم.هنگامی که او را می بینی قند در دلتان آب می شود و انگار دنیا را بهتان داده اند و به همراه آن نیرو و انرژی زیادی حاصل می گردد که بعضی ها در جشن پتو به مصرف می رسانند و دیگران در راه های دیگر،هرچه که جلوتر می روم و بیشتر می نویسم بیشتر سردرگم می شوم و سوال ناتمامی مرا رها نمی کند:
براستی دبیر چیست؟
توهمات زياد آقاي دبير باعث شده كه او خود را قبل از انتخابات پيروز رقابت انتخاباتي مستقل دانسته وجبهه اي را روبروي خود بوجود بياورد به نام جنبش زرد كه همه تلاش را براي تخريب او گذارده(مگه مردم بيكارند كه بيان تو رو تخريب كنند٬مگه چيزي هم براي تخريب است؟)
اولا بايدعرض كنيم كه هارت و پورت كردن جواب قانع كننده اي نيست وبهتر است شفاف سازي شود و نشان داده شود چه كارهايي انجام شده و چه كارهايي بايد مي شده كه نشده است.
ثانيا اگر جنبشي است و اگر زرد است٬تنها تلاشش در راستاي پيروزي علیسین در انتخابات آتي است واز همينجا اتاق 112 طرفداري خود را از كانديداتوري علیسین در انتخابات مستقل اعلام مي كند و تمام تلاش و كوششش را به كار خواهد گرفت.
ثالثا اگر جنبشي است و اگر زرد است انزجار خود را از محمود كه بعد از پرتاب ننگينش از اتاق دست در نفاق برده و سعي در مظلوم نمايي دارد و در مطلبي با عنوان(راستی حال بچه هایت چطور است سید؟)سعي دارد كه خود را دور افتاده از اتاق و تمام آمال و آرزو هايش عنوان كند و دل هر خواننده اي را جريحه دار كند و جلوه ي ساكنين اتاق را مخدوش نمايد.
ومن الله توفیق
مدتی ست که از اتاق خاطره هایم جدا شده ام و و احساس تعلق به اتاق و بچه های اتاق...
وقتی خاطرات ترم قبل رو مرور می کنم هر چند لحظه یک بار با لبخندی همراه است که نشان از شیرینی این همراهی ست.پرتاب های محمد برزگر ،صدای خوش سید !!! ، شیطنت های محمد جواد،بی حوصلگی های عاشقانه ی امین، دست و دل بازی محمد لادنی و تیکه های همایون و ده ها خاطره ی دیگر. بگذریم و به قول محمد لادنی وللللشششش کنیـم، برویم به حال و هوای نامه های کلیشه ای روزگار خودمان !
اگر حال مرا می پرسید(که این کار از شما بعید است) می دانید که جواب من چیست؟ همان ریلکسیشنیبلیتیفووول خودمان ،من هم امید وارم حالتان خوب باشد.
این جا هوا خوب است، زندگی به راه است، کار هم پردرآمد. اما تنها دل مشغولی من نبودن شماست!!!!
اینجا هر روز ما از خواب بیدار می شویم، دست و صورتمان را میشوییم و در آیینه خودمان را می بینیم و ناگهان به این فکر می کنیم که یک روز دیگر گذشت و این عمر لامسب (هر چه می خواهید ازش تعبیر کنید لا مذهب، لا مصعب و...) چه زود می گذرد و به قول سوتیتر وبلاگ بزرگ جهانیان (قابل توجه بعضی ها) ناگهان چقدر زود دیر می شود!
انتظار ندارم ،واقعا انتظاری نیست! که این نوشته را بخوانید و بخندید و شاداب شوید و کیفور تشریف داشته باشید چون من مثل سید بلد نیستم(با عرض معذرت) چرت بنویسم، آخر استعدادش را ندارم، می دانید که اینها هم استعداد می خواهد!
راستی حال بچه هایت چطور است سید؟ اسمشان چه بود؟ ازیتا، رزیتا، مخمل و... ؟ مثل اینکه چند تایشان در گلدان پوسیده بودند و پژمرده!، خودمانیم تو هم عرضه بچه داری نداری!
راستی سید! شنیده ام و خوانده ام پروژه ی محمود هراسی(پروژه تخریب بزرگمردی مثل محمود) را شروع کرده ای، زهی خیال باطل . ان الباطل کان زهوقا!
اگر بخواهم بیشتر از این اطاله ی کلام کنم می ترسم به واسطه حوصله ی وسیع عالیجنابان !!! این مطلب خوانده نشود ! پس به امید دیدار تا پست بعدی!
راستی ! به هم دیگر سلام برسانید!
بارفتن محمود نصف اتاق از جهیزیه ببخشید از وسایل محمود که از بچگی جمع کرده بود خالی شد وتوانستیم بعداز یک ترم نفس راحت بکشیم آخر شب که محمود می خواست وسایل خودش را به اتاق احسان ببرد کلی بهش متلک پروندیم ووقتی میومد تو اتاق می گفتیم در زدی یا نه،تو دیگه عضو اتاق ما نیستی و محمود کلی جواب داشت و من من می کرد و می گفت من یکی یکی شما را از نقطه های مختلف مثل جوی آب و باغچه و غیره گرفتم و هی ما رو تحریک می کرد و به قول محمد(با صدای کلفت تلفظ بشه)زبان سرخش سر سبزش را به باد داد ویک جشن پتوی حسابی براش گرفتیم و اورا راهی اتاق احسان کردیم و ضرب المثل خواستن توانستن است را با تمام وجود خود درک کردیم.